
طی ۴۷ سال گذشته، یکی از روایتهای رایج درباره ماندگاری جمهوری اسلامی این بوده که این رژیم توانسته است با مهارت از شکاف میان قدرتهای بزرگ استفاده کند و خود را در فضای رقابت آمریکا، روسیه، چین و اروپا حفظ کند. بر اساس این روایت، جمهوری اسلامی با تکیه بر سیاست «نه شرقی، نه غربی» از یکسو و بهرهگیری از تضادهای جهانی از سوی دیگر، توانسته است فشارهای بینالمللی را مهار کند و بقای خود را تضمین نماید. اما این تصویر، بیش از آنکه واقعیت باشد، نوعی افسانه سیاسی است. نگاهی دقیقتر نشان میدهد که فضای مانور جمهوری اسلامی بسیار محدودتر از آن چیزی است که مدافعان و تبلیغات رسمی رژیم وانمود میکنند. بقای این حکومت را نه باید در توان دیپلماتیک آن، بلکه عمدتاً در دو عامل داخلی جستوجو کرد: دستگاه سرکوب و فقدان آلترناتیو سازمانیافته.
نظریه «استفاده از تضادهای امپریالیستی» که جمهوری اسلامی به اشکال مختلف آن را به کار گرفته، بر این اساس است که وقتی قدرتهای بزرگ با یکدیگر رقابت دارند، حکومتی مانند رژیم ایران میتواند با نزدیک شدن به یکی، فشار دیگری را خنثی کند. جمهوری اسلامی کوشیده است در برابر فشار آمریکا به چین و روسیه نزدیک شود، در برابر انزوای غربی از شکافهای اروپا و آمریکا بهره گیرد، و در منطقه نیز از تضادهای میان دولتهای عربی، اسرائیل و قدرتهای جهانی استفاده کند. اما در عمل، هر یک از این قدرتها اولویتهایی دارند که ایران در آنها جایگاهی حاشیهای دارد.
چین نمونه روشن این واقعیت است. این کشور بزرگترین شریک اقتصادی ایران و یکی از مهمترین خریداران نفت آن بوده است. جمهوری اسلامی سالها کوشیده رابطه با چین را به عنوان پشتوانهای استراتژیک در برابر آمریکا معرفی کند. قرارداد ۲۵ ساله ایران و چین نیز در تبلیغات رسمی بهمثابه نقطه عطفی تاریخی معرفی شد. اما تجربه نشان داد که این قرارداد بیش از آنکه تحولآفرین باشد، جنبهای نمادین و تبلیغاتی دارد. چین حاضر نیست منافع بزرگتر خود را فدای ایران کند. روابط تجاری عظیم با آمریکا، نیاز به ثبات در بازار جهانی، پرونده حساس تایوان، و روابط گسترده با کشورهای عربی خلیج فارس، بهویژه عربستان سعودی، برای پکن اهمیتی بهمراتب بیشتر از رابطه با جمهوری اسلامی دارد.
این واقعیت در سفر اخیر دونالد ترامپ به چین و گفتوگوهای او با شی جینپینگ نیز بار دیگر آشکار شد. بر اساس گزارشها، یکی از محورهای توافق و تفاهم میان دو طرف، ضرورت باز ماندن تنگه هرمز و جلوگیری از کنترل ایران بر این آبراه حیاتی بوده است. همین نکته نشان میدهد که حتی در اوج رقابت واشنگتن و پکن، دو قدرت بزرگ میتوانند در موضوعی مانند مهار ایران و حفظ جریان آزاد انرژی به تفاهم برسند. برای چین، امنیت عبور نفت از خلیج فارس، به دلیل وابستگی عمیق اقتصاد چین به انرژی منطقه، بهویژه نفت کشورهای عربی، حیاتی است. بنابراین جمهوری اسلامی نمیتواند روی شکاف آمریکا و چین به عنوان سپری مطمئن حساب کند. چین ممکن است از ایران به عنوان کارت فشار استفاده کند، اما هرگز حاضر نیست برای ایران وارد رویارویی استراتژیک با آمریکا، عربستان سعودی یا بازارهای جهانی شود.
روسیه نیز وضعیتی مشابه دارد. جمهوری اسلامی رابطه با روسیه را گاه به عنوان یک اتحاد استراتژیک معرفی میکند، اما روسیه ایران را بیشتر ابزاری تاکتیکی میبیند تا متحدی پایدار. روسیه در پروندههای مختلف، از سوریه تا انرژی و از مناسبات نظامی تا مذاکرات بینالمللی، از کارت ایران استفاده کرده است؛ اما هرگاه منافع بزرگتر روسیه ایجاب کند، جمهوری اسلامی بهسرعت در حاشیه قرار میگیرد. برای روسیه، رابطه با ایران ابزاری برای فشار بر غرب، مدیریت بحرانهای منطقهای و کسب امتیاز در مذاکرات بزرگتر است. اگر روزی چشماندازی جدی برای معامله با اروپا یا آمریکا گشوده شود، جایگاه ایران در محاسبات روسیه میتواند بهسرعت تنزل پیدا کند. تاریخ روابط دو کشور نیز پر از نمونههایی است که نشان میدهد روسیه هرگز خود را متعهد به دفاع استراتژیک از جمهوری اسلامی ندانسته است.
اروپا نیز برخلاف امیدهای مکرر تهران، هیچگاه نتوانسته یا نخواسته در برابر آمریکا به سود ایران بایستد. پس از خروج آمریکا از برجام، جمهوری اسلامی تصور میکرد اروپا میتواند راهی برای دور زدن تحریمها فراهم کند. اما اروپا در نهایت در چارچوب بازارهای غربی، نظم مالی جهانی و روابط گسترده با آمریکا و کشورهای ثروتمند عربی عمل میکند. شرکتهای بزرگ اروپایی حاضر نیستند برای بازار محدود و پرریسک ایران، دسترسی خود به نظام مالی آمریکا را به خطر اندازند. مذاکرات هستهای نیز بارها نشان داد که اروپا در لحظه تعیینکننده، نه در برابر آمریکا، بلکه در کنار آن قرار میگیرد.
در همین حال، رقابت آمریکا و چین در خلیج فارس نیز نه فرصتی برای تهران، بلکه محدودیتی تازه برای آن ایجاد کرده است. آمریکا میکوشد کشورهای عربی خلیج فارس را بیش از پیش در مدار امنیتی و نظامی خود نگه دارد. چین نیز به عنوان بزرگترین مشتری نفت همین کشورها، در پی گسترش نفوذ اقتصادی خود در منطقه است. نتیجه این وضعیت آن است که خلیج فارس به میدان رقابت مستقیم واشنگتن و پکن تبدیل شده، اما ایران در این میدان بازیگر اصلی نیست. جمهوری اسلامی تصور میکرد میتواند از شکاف میان این دو قدرت بهره ببرد، حال آنکه در عمل میبیند هر دو قدرت، هر یک از زاویه منافع خود، خواهان محدود شدن رفتارهای پرخطر رژیم ایران هستند؛ بهویژه هر رفتاری که امنیت انرژی، تنگه هرمز یا ثبات بازار جهانی را تهدید کند.
از این منظر، دیپلماسی جمهوری اسلامی نه دیپلماسی یک بازیگر زرنگ و قدرتمند، بلکه دیپلماسی یک حکومت محاصرهشده است. جمهوری اسلامی بیش از آنکه بتواند ابتکار عمل استراتژیک داشته باشد، به تاکتیکهای تأخیری متکی است: کش دادن مذاکرات، استفاده از بحرانهای منطقهای برای گرفتن امتیاز، تهدید به افزایش غنیسازی، نزدیک شدن مقطعی به روسیه یا چین، و تلاش برای ایجاد شکاف میان غربیها. این تاکتیکها گاه زمان خریدهاند، اما نتوانستهاند بحران بنیادین رژیم را حل کنند. جمهوری اسلامی نه توانسته تحریمها را بهطور پایدار رفع کند، نه سرمایهگذاری خارجی جذب کند، نه موقعیت منطقهای خود را تثبیت کند، و نه مشروعیت بینالمللی به دست آورد.
بنابراین، اگر جمهوری اسلامی ۴۷ سال دوام آورده، علت اصلی را باید در داخل جستوجو کرد. عامل نخست، دستگاه سرکوب است. رژیم از همان آغاز، بخش بزرگی از منابع کشور را صرف ساختن و گسترش نهادهای امنیتی و نظامی کرد: سپاه پاسداران، بسیج، وزارت اطلاعات، نیروهای انتظامی و شبکههای موازی اطلاعاتی و قضایی. این دستگاه در طول دههها بارها نشان داده است که برای حفظ قدرت از هیچ خشونتی پرهیز نمیکند؛ از کشتار ۶۷ تا سرکوب جنبش سبز، از آبان ۹۸ تا قیام «زن، زندگی، آزادی»، و از سرکوبهای گسترده اخیر تا کشتارهای جمعی دیماه. این سرکوب سازمانیافته، مهمترین ستون بقای حکومت بوده است.
در سایه همین ساختار امنیتی، جمهوری اسلامی توانست زیرساختهای نظامی و منطقهای خود را نیز گسترش دهد. بودجههای پنهان، منابع عمومی، درآمدهای نفتی و فشار بر معیشت مردم، صرف ساختن توان موشکی، شبکههای نیابتی و پروژههای نظامی شد. نمایش قدرت در جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه منطقهای، محصول همین دههها هزینه از جیب جامعه بود. اما این توان نظامی نه رفاه آورد، نه امنیت پایدار، نه نان بر سفره مردم. برعکس، جامعه را فقیرتر، اقتصاد را شکنندهتر و کشور را منزویتر کرد.
عامل دوم، فقدان آلترناتیو سازمانیافته است. جمهوری اسلامی بهطور سیستماتیک احزاب مستقل، تشکلهای کارگری، نهادهای مدنی، رسانههای آزاد و رهبران سیاسی مخالف را سرکوب کرده است. اعدام، زندان، تبعید، حذف، تهدید و ممنوعیت فعالیت سیاسی، فضایی ساخته که در آن جامعه ناراضی است، اما فاقد یک گزینه سیاسی نیرومند و فراگیر برای جایگزینی رژیم است. این خلأ سیاسی، خود یکی از ابزارهای بقای حکومت شده است. رژیم با نابود کردن آلترناتیوها، میکوشد خود را تنها گزینه موجود نشان دهد و جامعه را میان «تحمل وضع موجود» و «ترس از هرجومرج» گرفتار کند.
