
خیزش انقلابی جاری در ایران، که در اعتراض به گرانی و پایین آمدن ارزش پول رسمی آغاز شد، نقطه عطفی در تاریخ مبارزات اجتماعی ایران محسوب میشود. این جنبش با ویژگیهای منحصربهفردی همراه است که آن را از اعتراضات پیشین متمایز میکند و در عین حال، پرسشهای جدی را درباره آینده سیاسی ایران مطرح میسازد.
یکی از برجستهترین ویژگیهای خیزش کنونی، ترکیب گسترده و متنوع طیفهای اجتماعی شرکتکننده در آن است. برخلاف اعتراضات گذشته که معمولاً محدود به یک یا چند گروه اجتماعی خاص بودند، این جنبش طیف وسیعی از جامعه را در بر میگیرد. دانشجویان که همواره پیشگام تحولات اجتماعی بودهاند، کارگران که ستون فقرات اقتصادی ایران را تشکیل میدهند و از ظرفیتهای بالقوه تاریخسازی برخوردارند، زنان که نقش محوری در انقلاب «زن، زندگی، آزادی» ایفا کردهاند، بازاریان با نفوذ اقتصادیشان، حاشیهنشینان شهری، بازنشستگان و کارمندان دولت همگی در این موج اعتراضی حضور دارند.
وقتی طبقات و اقشار مختلف جامعه، با منافع و دغدغههای متفاوت، در یک مطالبه مشترک همگرا میشوند، به معنای شکستی بنیادین در پایههای حاکمیت رژیم است. حضور بازاریان که سنتاً پایگاه محافظهکار رژیم محسوب میشدند، و کارمندان دولت که از نظام معاش میگیرند، نشانههایی از فروپاشی پایههای حمایتی رژیم است.
این ترکیب اجتماعی متنوع، در عین حال که قدرت و مشروعیت جنبش را افزایش میدهد، در تداوم خود چالشهایی نیز به همراه دارد. جامعه ایران، مانند هر جای دیگر این جهان، جامعهای طبقاتی است و اقشار و طبقات مختلف خواستهها و اولویتهای متفاوتی دارند. ایجاد هماهنگی میان خواستهها و اولویتهای گوناگون، برای حفظ وحدت، یکی از دشواریهای اساسی پیشِ روی این جنبش است.
یکی از ویژگیهای بارز این جنبش، فقدان رهبری متمرکز در سطح سراسری است. اگرچه در سطوح محلی، چهرهها و رهبران شناختهشدهای وجود دارند که توانستهاند اعتراضات را سازماندهی کنند، اما در سطح سراسری، هیچ شخص، حزب یا گروه مشخصی رهبری جنبش را بر عهده ندارد. کردستان ویژگیهای معینی دارد که تا حدودی در این رابطه مستثنی است.
این موقعیت عمومی جنبش در سطح سراسری، نقاط مثبت و نقاط منفی خاص خود را دارد. از یک سو، جنبش را در برابر سرکوب هدفمند مقاومتر میکند، بهطوریکه رژیم نمیتواند با دستگیری یک یا چند رهبر، جنبش را خلع سلاح کند. همچنین این شرایط اجازه میدهد تا ابتکارات خلاقانه و متنوع در سطوح مختلف شکل بگیرد و جنبش انعطافپذیری بیشتری داشته باشد.
یکی از عوامل کلیدی در سقوط هر نظام استبدادی، فروپاشی دستگاه سرکوب آن است. تاریخ نشان داده که وقتی نیروهای امنیتی و نظامی از اطاعت محض خودداری کنند، از خدمت فرار کنند یا از کشتار مردم سرباز زنند، پایان حکومت نزدیک است. تداوم جنبش نقش حیاتی در ریزش و فرسودن نیروهای دشمن ایفا میکند. ترکیبی خلاقانه و آگاهانه از پیشروی، دفاع و عقبنشینی، در عین حال که به این جنبش فرصت سازمانیابی میدهد، در همان حال شرایط را برای ریزش نیروهای دشمن نیز فراهم میسازد. هر روز اعتراض، هر تجمع شبانه، هر تظاهرات خیابانی، بهتدریج روحیه نیروهای سرکوبگر را تضعیف میکند. پاسداران و مأموران نیز انسانهایی با خانواده، احساسات و وجدان هستند و در جامعه زندگی میکنند؛ چشم در چشم در و همسایه دارند و بدون شک شماری از آنها مدام با این پرسش مواجه میشوند که آیا باید از دستورات اطاعت کنند یا از ارزشهای انسانی خود پیروی کنند. با این حال، باید واقعبینانه اذعان کرد که هنوز هیچ نشانه آشکاری مبنی بر تردید گسترده نیروهای امنیتی در استفاده از سرکوب شدید وجود ندارد. رژیم همچنان از خشونت سیستماتیک برای متوقف کردن اعتراضات استفاده میکند.
نکته قابل توجه، استفاده رژیم از نیروهای نیابتی است که از خارج وارد کرده است. گزارشهای قابل اتکا حاکی از حضور نیروهایی از حزبالله لبنان و حشد شعبی عراق برای سرکوب معترضان است. این امر در عین حال میتواند نشانهای از بیاعتمادی رژیم حتی به نیروهای خودی، مانند سپاه و بسیج، باشد.
با همه اینها، سؤال این است که آیا رژیم جمهوری اسلامی واقعاً در سراشیبی سقوط قرار دارد؟ این پرسشی است که پاسخ قطعی آن دشوار است. اما آنچه انکارناپذیر است، این واقعیت است که رژیم با بحرانهای چندوجهی و حادی مواجه است که برای هیچکدام راهحلی ندارد. این بحرانهای چندگانه از یکدیگر تغذیه میکنند و فرار از آنها برای رژیم بسیار دشوار است. رژیم تنها با اتکا به سرکوب و در غیاب آلترناتیو برای جایگزینی، تاکنون دوام آورده است. یکی از آسیبپذیریهای اساسی جمهوری اسلامی، برخلاف گذشته، فقدان خطمشی استراتژیک روشن برای بقا است.
شخص خامنهای، بهعنوان رهبر رژیم، در یک دوراهی گرفتار شده است: نه میتواند بر مبانی ایدئولوژیک سختگیرانه خود پافشاری کند و نه میتواند آنها را کنار بگذارد، بدون آنکه مشروعیت مذهبی خود را از دست بدهد. در حوزه سیاست خارجی، استراتژی تکیه بر نیروهای نیابتی و اقدامات تروریستی برای تحمیل خود به غرب و آمریکا دیگر کارایی ندارد و حتی به نقطه ضعف رژیم برای بقا تبدیل شده است.
انقلاب «زن، زندگی، آزادی» ضربه سختی به یکی از ستونهای اصلی ایدئولوژی رژیم وارد کرد. با کنار گذاشتن اجرای قانون حجاب اجباری، یکی از پایههای ایدئولوژیک رژیم فروریخت. این عقبنشینی، نشاندهنده ناتوانی رژیم در اجرای باورهای خود است. این بحران هویتی، رژیم را در موقعیتی قرار داده که نمیداند چگونه خود را بازتعریف کند. این سردرگمی استراتژیک، خود عامل تسریعکننده فروپاشی است.
در هر جنبش انقلابی، تلاشهایی برای انحراف یا بیاعتبار کردن آن صورت میگیرد. در خیزش جاری، دو مورد قابل توجه است. نخست، تبلیغات رسانههای فارسیزبان غربی برای مطرح کردن پسر شاه سابق بهعنوان گزینه جایگزین. اگرچه برای مطرح کردن این جریان تبلیغات فشردهای صورت میگیرد، اما در درون جامعه ایران فاقد پایگاه اجتماعی قابل توجهی است. این نکته قابل توجه است که خود رژیم نیز به پرووکاتورهای خود دستور داده که در راهپیمایی و تظاهرات مردم، شعارهای سلطنتطلبانه سر دهند تا مردم را نسبت به نتایج مبارزهشان بدبین کنند.
دوم، آتشزدن مساجد که اخیراً اتفاق افتاده است. این اقدامات بخشی از پروژه بدبین کردن مردم قیامکننده است و بدون شک کار عوامل خود رژیم است. هدف این است که بخشی از جامعه را که هنوز احساسات مذهبی دارند، علیه جنبش حقطلبانه مردم بسیج کنند.
نباید از نظر دور داشت که یکی از سناریوهای محتمل، کودتای سپاه و نظامیان و کنار زدن خامنهای، پزشکیان و امثال آنها است. رهبران سپاه پاسداران که به قدرت اقتصادی و نظامی عظیمی دست یافتهاند، ممکن است در نهایت به این نتیجه برسند که دفاع از رژیم فعلی به قیمت از دست دادن منافع و ثروتهای خودشان تمام میشود. در چنین شرایطی، احتمال دارد که بخشی از رهبران سپاه و ارتش تصمیم بگیرند خود قدرت را در دست بگیرند، با این توجیه که «در کنار مردم» ایستادهاند و روحانیون فاسد را کنار گذاشتهاند. در چنین سناریویی، سپاه سعی میکند با کمترین تغییر ممکن در ساختار قدرت، خود را حفظ کند.
این سناریو برای جنبش آزادیخواهانه و حقطلبانه امروز خطرناک است، زیرا میتواند انرژی انقلابی را خنثی کند و در نهایت به یک حکومت نظامی با چهرهای تازه و تمایلات فاشیستی و پوپولیستی منجر شود. نمونههایی از این دست در تاریخ جهان کم نبودهاند. خنثی کردن این مخاطرات در گرو تحرک اجتماعی طبقه کارگر است. در این مرحله از مبارزه، اعتصابات کارگری، بهویژه در مراکز حساس اقتصادی، خدمات شهری و حملونقل، میتوانند نقش تعیینکنندهای ایفا کنند. این اعتصابات از دو جهت اهمیت دارند:
اولاً، اعتصابات کارگری وزن سنگینی به مبارزات جاری میبخشند. فلج کردن چرخ اقتصاد، قطع خدمات شهری و متوقف کردن حملونقل، فشار عظیمی بر رژیم وارد میکند که نمیتوان صرفاً با سرکوب آن را پاسخ داد. اعتصابات گسترده و هماهنگشده کارگری، سلاحی است که میتواند رژیم را مجبور به عقبنشینی کند.
ثانیاً، و شاید مهمتر، اعتصابات کارگری به سازمانیابی جنبش کمک میکند. محلهای کار، بهویژه کارخانهها و مراکز بزرگ صنعتی، مکانهایی هستند که کارگران بهطور طبیعی سازمانیافتهاند و شبکههای ارتباطی دارند. تجربه اعتصاب، کارگران را در مهارتهای سازمانیابی، تصمیمگیری جمعی و هماهنگی آموزش میدهد.
این سازمانیابی برای پیروزی نهایی جنبش حیاتی است. بدون نهادهای سازمانیافته، حتی گستردهترین اعتراضات میتوانند بهتدریج فروکش کنند یا در مواجهه با سرکوب شدید از هم بپاشند. اعتصابات کارگری میتوانند هستههای سازمانیافتهای را ایجاد کنند که بتوانند در مراحل مختلف مبارزه و حتی پس از سقوط احتمالی رژیم، نقش رهبری و سازماندهی را ایفا کنند.

