
۲۵ نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان در راه است. فرارسیدن این روز فرصتی است برای تاکید بر این واقعیت تلخ، که در جهان مملو از ستم و تبعیض و بیعدالتی، جنگ و خشونتهای سبعانه، زنان بیشترین قربانیان این خشونتها هستند.
خشونت علیه زنان یک استثناء، یا مسئلهای خصوصی نیست؛ یک ساختار اجتماعی، سیاسی، حقوقی و فرهنگی است که در آن بدن، زندگی و اراده زن تحت کنترل و مالکیت قدرتهای مختلف، از خانواده تا دولت و جامعه قرار میگیرد.
مذهب و مردسالاری و دولت در اعمال خشونت بر زنان همدیگر را تکمیل میکند. وضعیت زنان در ایران نمونه روشنی از پیوند مذهب، مردسالاری و قدرت سیاسی در تولید و بازتولید خشونت است؛ خشونتی که هم در قانون نوشته شده، هم در عرف و فرهنگ جاری است و هم در زندگی روزمره میلیونها زن منعکس است.
اما برای فهم ریشههای واقعی خشونت علیه زنان، باید به جایگاه اقتصادی و اجتماعی زن در گذر زمان مراجعه کرد. با بیرون راندن زنان از تولید اجتماعی و مالکیت، و تعریف مرد بهعنوان نانآور، سرپرست و صاحباختیار خانواده، زنان بهتدریج جایگاه خود را بهعنوان یک «انسان آزاد» از دست داده و به «جنس دوم» و فرودست تبدیل شدهاند. در چنین ساختاری زن از تصمیمگیریهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کنار گذاشته میشود، کار خانگی و بازتولید نیروی کار او هیچ ارزش اقتصادی و اجتماعی رسمی ندارد؛ بدن، وقت، توان و احساسات او «وظیفه» و «قربانی طبیعی» خانواده تلقی میشود. این موقعیت فرودست، همان بستری است که انواع خشونت از تحقیر روزمره تا قتلهای ناموسی روی آن بنا میشود.
زنان در ایران، همزمان در دو جبهه زیر فشار خشونتاند: جبهه اول، قانون رسمی و حکومت مذهبی؛ دوم، فرهنگ مردسالارانه و روابط روزمره در خانواده و جامعه. خشونت قانونی و سیاسی را در مواردی چون حجاب اجباری، کنترل نوع پوشش و حضور اجتماعی زن، تبعیض در طلاق، حضانت و ارث، جرمانگاری بسیاری از رفتارهای طبیعی زن تحت عنوان «فساد»، «فحشا» یا «بدحجابی» میبینیم. سرکوب خشن زنان معترض، فعالان جنبش زنان و کسانی که علیه حجاب اجباری و قوانین تبعیضآمیز ایستادهاند، استفاده حکومتی از مذهب بهعنوان ابزار سرکوب، توجیه زندان، شلاق و حتی قتل از جمله کارکردهای قانونی و رسمی اعمال خشونت علیه زنان هستند.
جبهه دوم خشونت خانوادگی، ذهنی و روانی: خشونت علیه زنان فقط کتکزدن و قتل نیست. اشکال رایج خشونت روزمره عبارتاند از: تحقیر، فحاشی، دشنام و بیاحترامی، تهدید، ترساندن، محدود کردن رفتوآمد و ارتباطات، کنترل اقتصادی، منع کار، وابسته نگهداشتن زن به درآمد مرد، تحمیل نقشهای سنتی و بیاعتبار کردن ظرفیتهای زن، فشار برای ازدواج اجباری، بارداری ناخواسته یا ممانعت از طلاق. باکرهبودن دختر در ازدواج به معیاری برای «شرف خانواده» تبدیل میشود؛ مرد «غیرتمند» کسی است که زن خانوادهاش را کنترل و محدود کند، «بیغیرتی» اتهامی سنگین است که مردان را به خشونت علیه زنان تحریک میکند.
در بسیاری از مناطق محروم، شدت این فشارها به حدی است که زنان به خودسوزی بهعنوان آخرین راه فرار از زندگی تحملناپذیر روی میآورند. افزایش آمار خودسوزی و قتلهای ناموسی در ایران، زنگ خطری جدی است. بُعد دیگری که اغلب نادیده گرفته میشود، تأثیر خشونت علیه زنان بر کودکان است: کودکانی که شاهد کتکخوردن مادر، توهین به او و تحقیر مداوم او هستند، در فضای ترس، اضطراب، افسردگی و ناامنی دائمی رشد میکنند، این کودکان در آینده با احتمال بسیار بیشتری خود به بازتولید همان خشونت در خانوادههایشان روی میآورند.
مبارزه با خشونت علیه زنان یک مبارزه سیاسی، طبقاتی، فرهنگی و فکری است. اولا یک مبارزه سیاسی است، چون مستقیماً به ساختار قدرت و قانون گره خورده است. دوما، یک مبارزه طبقاتی است، چون زنان کارگر و محروم چند برابر زنان طبقات مرفه در معرض خشونت، فقر و استثمار قرار دارند. سوما، یک مبارزه فرهنگی و فکری است، چون باید ارزشهای مردسالارانه را در همه سطوح، از خانواده تا جامعه و جنبشهای سیاسی، به چالش بکشد.
با همه اینها تا زمانی که رژیم جمهوری اسلامی با قوانین شرعی و دستگاه سرکوب مذهبیاش بر سر کار است، نه میتوان از رهایی واقعی زنان سخن گفت، نه از پایان خشونت. به همین دلیل، سرنگونی جمهوری اسلامی و جدایی کامل دین از دولت، شرط لازم، هرچند نه کافی، برای مبارزه مؤثر علیه خشونت سیستماتیک بر زنان است.

