
نزدیک غروب است، روی تراس خانه غرق در تنهاییهای خود خورشید را که میان شاخ و برگ درخت انار داخل حیاط داشت انوار طلاییاش را جمع میکرد به نظاره نشستهام. ناگهان سوسوی یک نور طلایی چشمان خیرهام را وادار به پلک زدن کرد. دوباره به نور خیره شدم، انگار میخواست چیزی بگوید. در حالیکە با خود کلنجار میرفتم، صدای لطیفی را شنیدم که میگفت دستت را بده! بیاختیار دستم را به سوی نور دراز کردم. در یک چشم به هم زدن خود را پشت نیمکتی دیدم که برایم خیلی آشنا بود. بله این همان نیمکتی بود که پشت آن الفبای زندگی را یاد گرفتم. اما من اینجا چکار میکنم!؟
اطرافم را که نگاه کردم دانشآموزانی را دیدم که در سکوتی سنگین، به تخت سیاه مینگریستند. نگاه کردم!
معلمی آنجا پای تخته بود کە به بچهها یاد میداد چگونه خورشیدی را بر تخت سیاه نقاشی کنند که خفاشان را فراری دهد. از نور پرسیدم اینجا کجاست؟
گفت سر کلاس “ابوالحسن خانعلی” نشستهایم. ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد. از “خانعلی” برایم گفته بودند که چگونه خفاشان ساواک تجمع معلمان را به آمریکاییها نسبت دادە بودند و در نهایت دشنه سیاه خفاشان، سینه نورانی این معلم را که دانشآموزان را یاد داده بود خورشید را چگونه بر سیاهی نقش کنند پاره کرد.
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد و از جایم بلند شدم. بغض گلویم را گرفته بود، گفتم برگردیم، نور طلایی گفت هنوز کلاس دیگری مانده باید سر کلاس حاضر شویم. معلم وارد کلاس شد بچهها کتابهایشان را روی نیمکت گذاشتند، معلم با صدایی دلنشین گفت کتابهایتان را بردارید امروز میخواهم برایتان داستانی تعریف کنم. بچهها همه خوشحال از اینکه قرار نیست امروز محتوای خشک کتابشان را بخوانند سراپا گوش منتظر داستان آقا معلم شدند.
آقا معلم با همان صدای دلنشین گفت بچهها امروز میخواهم داستان ماهی پیری را که حکایت زندگی ماهی کوچولویی را برای دوازده هزار ماهی کوچولوی دیگر تعریف میکند بگویم.
بله، ماهی سیاه کوچولوی قصه ما…
به ناگه با شوق و ذوق سرم را به طرف نور چرخاندم گفتم این داستان خیلی آشناست.
نور با ملایمت سرش را تکان داد و گفت: آری، “صمد بهرنگی” است!
همان آموزگاری که حرکت کردن را به دانشآموزان آزمود. همان معلمی که یاد داد شجاعت نترسیدن نیست بلکه پیگیری آرمانها و تحقق آنها با وجود تمامی ترسهاست. همان کسی که باعث بیداری و بیدار ماندن ماهی قرمز کوچولو شد تا استمرار مبارزه را برای دیگران به ارث بگذارد. نور گفت، حالا دیگر وقت رفتن است.
دوباره خود را در تراس خانه دیدم حالت تنهایی و دلتنگیام دیگر نمانده بود و حس عجیبی بهم دست داده بود. انگار در میان غم و اندوه و تنهاییهای خود، دستهایم را به زانو گرفته و قیام کرده بودم تا از قید و بند رها شوم. سرم را بلند کردم آن نور طلایی در دور دست داشت آخرین نورافشانیهای خود را میکرد. با خود گفتم بله دانشآموزانی که در کلاس “خانعلی” خورشید را بر سیاهی نقش زدند همان معلمان جسور امروز هستند. ماهیهای قرمز کوچولوی “صمد” هستند که امروز درس شجاعت و پرسشگری را به دانشآموزان خود میدهند. آری الان میدانم معلمانی را که درس پرسشگری را به بچهها آموزش دادهاند با وجود اینکه در سلولها و زندانها دربندند اما کلاسهای درسشان تعطیل نشده است. شاگردانشان آموزههای آموزگاران خود را سرمشق فرداهایشان کردهاند و پرسش میکنند چرا قلم و کاغذ را از معلم سلب کردهاند آن هم در جهانی که تمام روابط اجتماعی انسانها در آب یخ حسابگری خودخواهانه سرمایهداران غرق گشته است! چرا باید معلمی در زندان باشد هنگامی که هدفشان بازگرداندن ارزش شخصی به انسانهاست که متاسفانه در این روزگاران به ارزشی برای مبادله بدل گشته است! آری امروز آنها درس پرسشگری را هر روز و هر شب تکرار میکنند که چرا شاگردان “خانغلی و صمد” در گوشه زندانها هستند. این چرا و بیشمار چراهای دیگر همه ما را بر آن داشته تا درک کنیم، چگونه ” تاریخ تکرار می شود بار اول بعنوان تراژدی، سپس نمایش کمدی” الان میدانیم هنگامی که راهنما آفتاب باشد نبایستی از سیاهی واهمه داشت…
کژال کریمی همسر معلم زندانی شعبان محمدی
خردادماه ۱٤٠١